تبليغاتX
چشمهای تو شاعرند

چشمهای تو شاعرند

ادبی

«...»

من از اوّلین هق هق بوسه های تو شاعر شدم
نوشتم:
دریا
چشمان تو شاعرند!!
سعید

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اسفند 1385ساعت 23:59 توسط سعید محمدپور|

 این شعر رو دوست دارم. شاعرش رو یادم رفته!

برای تو...

 

ای شافی هر چه درد لیلا لیلا

مُستوجب استجابتم یا لیلا

ای شرک یگانه تا ابد می گویم

لا حول و لا قوه الا... لیلا

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 2:27 توسط سعید محمدپور|

 

دست می برم توی سرنوشت تو

جای خودم را عوض می کنم

از آن روبرو

بلند شده ام نشسته ام کنارت!

سیاه می کنم

همه ی نوشته هایت را.

خدا،

هاج و واج ایستاده

زُل زده به دست های من!

دست می برم توی سرنوشت خودم

داستان تازه ای می نویسم.

اعتراف می کنم

به همه ی خدایان کافر شده ام!

می خندی،

سرت را بالا گرفته ای

پُر غرور،

به آسمان نگاه می کنی

خدا،

می خندد!

فردا،

همه ی فرشتگان

داستان عاشقانه ی جدیدی می خوانند.

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 1:17 توسط سعید محمدپور|

 

زُل می زنم توی چشم های تو

استخاره می کنم،

پلک هایت را می بندی.

باز که می کنی

من موج می خورد

توی این کلمه ها!

ساحل بهانه می شود که این دست ها به هم برسند

من،

موج می خورم

تو،

پلک می زنی!

نه،

غروب دریا مثل همیشه نیست

باید کلمه های جدیدی دست و پا کنم

این واژه ها برای چشم های تو

شاعر نمی شوند.

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 1:17 توسط سعید محمدپور|

سلام به همه

نیومدم چون نبودم . نه اینکه نبودم ولی واقعاْ نبودم ، از اون نبودن هایی که بعضی وقت ها میاد که آدم نباشه! منم نبودم که نباشم!!

حلا اومدم که باشم.

 راستی خدا هم چه کارا که نمی کنه! خیلی کارا می کنه خیلی کارا!!!

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 1:11 توسط سعید محمدپور|

 

می روی

بی خیال روزهای نیامده

که شاید به انتظار سپری شده باشد.

جا می گذاری

قدم هایت و حافظه ات را

که اصلاً به خاطر نمی آوری روزهای رفته...

در گیر و دار نیامده ها و رفته ها

گُم می شوی

امروز را

و

تمام خاطره هایی که مرور نکردی!!

برنگرد!

می خواهم نبودنت را سیرتر گریه کنم!

 

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 0:47 توسط سعید محمدپور|

 

بازيگر قابلي هستم

وقتي تو سناريو را كارگرداني مي كني.

مي چرخاني ام

سكانس اول كه تمام مي شود

تو

كارگردان قابلي هستي!

حالا اين سكانس آخر

ديالوگ تازه مي نويسي:

بچه ها نمي فهمند!!

و من

كودكي مي شوم كه تمام فيلم را كارگرداني كرده است!!!!

نوشته شده در جمعه هفتم دی 1386ساعت 12:26 توسط سعید محمدپور|

 

دلت را

توي دستت گرفته اي

و

دنبالم مي دوي،

نترس

اين خيابان كه من مي روم

بن بست است!!

نوشته شده در شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 0:7 توسط سعید محمدپور|

 

نمی دانم ستاره ها عاشق می شوند

یا این آدمها که یکی یکی زل زده اند به آسمان!!

هفت آسمان ستاره

برای آمده ها و نیامده ها!

نمی دانم

این تولد آدمی و ستاره

تا کجای عمر زمین کفاف می دهد.

حالا

فکر کن چقدر این نگاهها

نذر قناری و باران کرده اند!!

می آید، نمی آید!!

هفت آسمان ستاره

 برای آمده ها و رفته ها !!

راستی!!

بعد از ما قحطی این همه ستاره را

چه کسی با خدا کنار خواهد آمد؟!

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 12:19 توسط سعید محمدپور|

سلام دوستان. امتحان ها تمام شد . نمرات هم آمد. شکر خدا خوب بود.اینم یه کار جدید.

 

توی هیاهوی آدمها

تکرارها

ثانیه ها

دقیقه ها

ساعت ها

روزها

ماهها

سالها

قرنها

قرنهای قرنها

....

نمی دانم ها

نه که نباشی

من چشم دیدنت را ندارم!!!

 

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 17:56 توسط سعید محمدپور|

 

سلام به همه.

خيلي دير كردم ميدونم. الان درگير امتحاناتم.حتماً بعد از امتحان ها زودتر ميام. بازم ببخشيد!!

فعلاً اين يه كار رو داشته باشيد تا بعد.

 

نيمه ي گمشده

يا

روياي كودكي!

هر چه باشي فرقي نمي كند!

پيدايت كرده ام!

نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 1:7 توسط سعید محمدپور|

برای این فصلها اتفاق تازه ای نیفتاده

بهار

عادت همیشگی زمستان است.

 

سال نو مبارک

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت 1:53 توسط سعید محمدپور|

این شعر، شعر برگزیده جشنواره شعر دانشجویی استان مازندران شد. البته تو جشنواره شعر دانشجویی استان یزد هم انتخاب شد سال 83


حافظ هم بهانه ی خوبی می شود

که بیایی، یکی یکی غزلهایش را توی چشمانت مرور کنم
   مژده ای دل که مسیحا
نفسم توی سینه حبس می شود.
همین جا بشین
کنار این بخاری گازی جای دنجی برای خواندن توست:
هوای کوی تو از سر نمی رود آری
غریب را دل سرگشته با...
بدجوری زل زده ای توی چشمهایم
احساس می کنم
زلزله ای همین حوالی مدام خراب می شود
زل می زنی، زلزلة الارض زلزالها
حافظ را می بندم
یک لیوان آب خنک هم می تواند مستم کند که
حرص و جوش دوریت را نخورم.
نیّت کن
دوباره بازش می کنم
به خدا این بار هر چه حافظ گفت قبول،
مرا مهر سیه چشمان ز سر بیرون ...
زل می زنی توی چشمهایم،
زلزلة الارض زلزالها...!!
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اسفند 1385ساعت 23:44 توسط سعید محمدپور|

روز اول که نگاهم کردی
مُردم!
و تو گفتی
چه زود می میری،
نمی خواهمت
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اسفند 1385ساعت 18:34 توسط سعید محمدپور|

تا انتهای چشمهایت نفس می کشم
آنقدر ساده
که شاید همین حوالی
گم شدن را برایت زمزمه کنم.
زودِ زود بزرگ شدی
درست مثل همیشه
شعرهایم شبیه رویای تو بود
و
تو
 از آخرین حجم بودنت بیشتر رفتی.
جایی برای رفتن،
عبور ساده ی سایه ای در انتهای...
تو
ساده تر از همیشه نگاهم می کنی.
جا به جا می شوی
و
یکی یکی
ثانیه ها را در تقاطع عقربه ها
جا می گذاری!!

 

 

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اسفند 1385ساعت 18:33 توسط سعید محمدپور|

این یکی هم متولد هشتادویکه


باز باران با ترانه
سمفونی های تو را باریدن می گیرد.
عبور می کنم از
مرز خیس چشمهایم.
فوت می کنم
آسمان، ستارگانش خاموش می شود.
فردا روز دیگری ست
بی حضور واژه های سخت آغاز می شوم.
باز باران با ترانه
باریدن می گیرد.
می چرخم، می رقصم
تو
تکرار می شوی
می چرخی، می رقصی.

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اسفند 1385ساعت 18:33 توسط سعید محمدپور|

این شعر مال سال هشتاد و یکِ


طناب وسط حیاط
و
کلاغی که تازه شاعر شده
نشسته بود روی طناب،
و سنگ مسیری که انتخاب کرده بدون تغییر است.
آفرین به سنگ
مرحبا به من.
کلاغ
شعر
 و شاعری که زود مُرد.
هیچ کلاغی به خانه اش نمی رسد!!

 

 

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اسفند 1385ساعت 18:33 توسط سعید محمدپور|

یک شعر خیلی خیلی قدیمی مال سال هشتاد.
یک توضیح کوچولو هم بدم، شعر های من هیچ کدومشون اسم ندارند.


این شعر برای کسی ست که می داند کیست!


سیاه بود و سیاه بود و سیاه
حلقه ای که به گردنم انداختی، مانند اسبهای وحشی
تا رامم کنی ندواندی، که کشاندی روی خاکی این زمینی خاکی
بی انصاف نگفتی خاکی می شوم!
امان از تو، امان از آه و این هیجان و پرواز که کردم و
سر آن کوه که نشسته بودیم
بال بال زدم و هی بال بال تا که بگیریم و سیاهم کنی!
چه غروبی یادت هست!!
کوه، کوه، سیاه، سیاه
سیاهم کردی.
دوستت دارم دوست
ای که بالاترین رنگی که به من زدی
بی قرارم
بی قراریمان را فراموش نکنی!!

 

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اسفند 1385ساعت 18:30 توسط سعید محمدپور|


آخرين مطالب
» به جای سلام و مقدمه
» دوباره برای تو
» باز هم تو
» برای تو
» ...
» ....
» ...
» ...
» ....
»

Design By : Pichak